تبليغاتX
میان دو هجای هستی آرمیدم
پنجشنبه 29 اسفند1387
ندانم این نسیم بال بسته
چه خواهد کرد با جان های خسته
پرستو می رسد غمگین و خاموش
دریغ از آن بهاران خجسته

دوباره نمیخوام چشمای خیسم و کسی ببینه... نمیاد اونی که دلم میخواد... سال نو مبارک مامانم...


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:58  توسط غزل   | 

شنبه 11 آبان1387

بیمارم ، مادرجان ...
می دانم ، می بینی
می بینم ، می دانی !
می ترسی ، می لرزی
از کارم ، رفتارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
گه گریم ، گه خندم
گه گیجم ، گه مستم
و هر شب تا روزش
بیدارم ، بیدارم ، مادرجان

می دانم ، می دانی
کز دنیا ، وز هستی
هشیاری ، یا مستی 
از این یک ، و آن دیگر
بیزارم ، بیزارم ، مادرجان !

من دردم بی ساحل
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ، جادو کن
درمان کن ، دارو کن
بیمارم ، بیمارم ، بیمارم ، مادرجان ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:6  توسط غزل   | 

سه شنبه 19 شهریور1387
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم.نمود پیراهنی است که به تن دارم ـ پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد... آن (من)ی که در من است، ای دوست٬ در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند، ناشناس و در نیافتنی... من نمیخواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه میگویم بپذیری، زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.هنگامی که تو میگویی (باد به مشرق می وزد) ، من میگویم (آری به مشرق می وزد)،زیرا نمی خواهم که تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست ،بلکه در بند دریاست... و تو نمی توانی اندیشه های دریایی من را در یابی ، و من هم نمی خواهم که تو دریابی . می خواهم در دریا تنها باشم... دوست من وقتی که نزد تو روز است ، نزد من شب است ،با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم، واز سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد. زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی ، و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.می خواهم با شب تنها باشم ... هنگامی که تو به آسمان خودت فرا میشوی من به دوزخ خودم فرو میروم ،حتی در آن هنگام تو از آن سوی مرا آواز می دهی (همراه من،رفیق من) و من در پاسخ تو را آواز میدهم (رفیق من،همراه من)،زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.و من دوزخم را بیش از آن دوست میدارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم... تو به راستی و زیبایی و دوستی مهر می ورزی، و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است.ولی در دل خود به مهر تو می خندم.گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی . میخواهم تنها بخندم... دوست من! تو خوب و هشیار و دانا هستی، یا نه،تو عین کمالی و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم .گر چه من دیوانه ام.ولی دیوانگیم را می پوشانم .می خواهم تنها دیوانه باشم... دوست من! تو دوست من نیستی،ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟! راه من راه تو نیست،گرچه باهم راه می رویم،دست در دست...

گویی همه مرا به فراموشی سپرده اند... این روزها بیش از هر وقت دیگری با خودم بوده ام و خودم.. شاید می بایست این گونه باشد ... تا که بدانم تنها آمده ام و تنها خواهم رفت... دیگر نشانی از انتظار و رنجیدگی خاطر از نزدیکان نمی بینم... حتی نزدیکترین حس درونیم که با آن زیسته ام...  حتی زمانی که نام خود را در بین بسیاری نام ندیدم و حتی به هنگام شنیدن ...چرا که باور کرده ام باید در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارم و مهر بورزم اما از مهرم بند نسازم... مهر چیزی نمی دهد مگر خود را،و چیزی نمی گیرد مگر از خود... بار الها! می خواهم خلوتم را عاری از بیم و هراس گردانی و مرا بیازمایی هر آنگونه که میدانی مگر با عذاب عزیزانم... دوستتان دارم ! شمایی را که می دانم می شنوید و از برای شماست که می نویسم و دوستت دارم تویی را که تنها آرزویم اینست که مرا باور داشته باشی... مرا ببخش برای تمامی لحظاتی که من از زیباییشان کم کردم و لحظاتی که تو به من بخشیدی و من قدر ندانستم... و نیز دوست میدارم تو را ای خالق همه این دوست داشتن ها...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:20  توسط غزل   | 

دوشنبه 20 خرداد1387
تصورهای باطل نقش زد آینده ما را

                                              به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما  را

محبتها ٬ رفاقتهاچرا زیبا سرابی بود

                                             گذشت عمر وعشق ما آشفته خوابی بود!

غرورم را لباست می کنم

                                              باز التماست می کنم

                                                                                   تا وقت دیدار

دو چشمم خاک راهت می کنم

                                             جانم فدایت می کنم

                                                                                   من را میازار!

                                                                                                          ...

صبر... صبر... صبر... میدونم هر از چندگاهی ام نگاهت اینوری می افته ... منم می بینی ... که بهت نیاز دارم٬ آره همین حالا! ازت خیلی چیزا می خوام ... مگه نگفتی امید رو نا امید نمی کنی؟!کمکم کن.. نمی خوام کم بیارم... اگه هم می تونی ببخش ... میتونی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:7  توسط غزل   | 

دوشنبه 24 دی1386
باز باران، بی طراوت
کو ترانه؟!
سوگواری ست ،رنگ غصه
خیسی غم
می خورد بر بام خانه
طعم ماتم
یاد می آرم که غصه
بوسه می زد بر دو چشمم

می دویدم، می دویدم
توی جنگل های پوچی
زیر باران مدیحه
رو به خورشید ترانه
رو به سوی شادکامی،
می دویدم ، می دویدم
هر چه دیدم غم فزا بود
غصه ها و گریه ها بود
بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا
نیست باران
نیست باران
گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می دویدم مثل مجنون
با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.

باز باران، بی کبوتر
بوف شومی، سایه گستر
باز جادو، باز وحشت
بی ترانه، بی حقیقت
کو ترانه؟!
کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران
از عبث پر بود و از غم
از نگاه سرد ماتم

من هنوزم در شگفتم
در سوالم،
که چرا می گویند:
زیر باران باید رفت...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:25  توسط غزل   | 

جمعه 21 دی1386
هر کسی دو تا بود٬و خدا یکی بود...

 تو پرم کردی ‌٬ تو لبریزم کردی٬ تو آبادم کردی ٬ و من پر شدم ٬ و من لبریز شدم٬ و من آباد شدم و من آزاد شدم و که میداند که سرزمین بایر درون یک روح چیست؟و که میداند که کوزه ء خالی و غبار گرفته ء قلب یک سینه چیست؟و که میداند که شاهباز آسمانی پرواز در بند گرفتار یک تنهای محزون چیست؟و که میتواند دانست که یک انسان چگونه پر میتواند شد؟یک دل آباد چگونه میتواند شد؟یک گنج پنهانی از ویرانه های یک «بودن» ویران چگونه میتواند پدیدار گشت؟...

نمیدانم او من شده است یا من او گشته ام٬ آنچه هست و من آن را در خود می یابم این است که ما یکدیگر شده ایم و چه فهمی در این جهان هست که بفهمد که یکدیگر شدن چیست؟در همه ی هستی یک «اوی»دیگری هم هست که منم و یک «من» دیگری هم هست که اوست...و اکنون چگونه میتوانم از کسی چشم داشته باشم که سخنم را در یابد که این دو یکدیگر را به هم چه نیازی است؟تا کجا به هم محتاجند؟چه کسی میداند که نیاز دو تن جز نیاز دو یکدیگر است؟!...دو تن برای خوشبخت بودن به هم نیازمندند و دو یکدیگر برای بودن!در اینجا شادی درد خنده ی مسخره ایست٬ خوشبختی منجلاب پست و گدایانه ایست!

و من هیچ کلمه ای را برای گفتگوی با تو شایسته تر از «سکوت» نیافته ام!

آیا سخن مرا می شنوی...؟!

                                 ...

من خواستم زندگی کنم٬راهم را بستند..

ستایش کردم گفتند خرافات است!

عاشق شدم٬گفتند دروغ است!

گریستم گفتند بهانه است!

خندیدم گفتند دیوانه است!

دنیا را همینجا نگه دارید٬

میخواهم پیاده شوم!

میخواهم پیاده شوم!...(دکتر علی شریعتی)

                                        هستم اگر میروم..گر نروم نیستم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:49  توسط غزل   | 

چهارشنبه 31 مرداد1386
به نام او که همیشه با توست...

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند !
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است٬
نگاه کن !
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ ...
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است !

به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور!
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد!
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد!
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ...!

درون اینه ها در پی چه می گردی ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:54  توسط غزل   | 

پنجشنبه 21 تیر1386
کویر...آسمان...سکوت...

کمی جلوتر ٬
من آن طرف امروز پیاده می شوم .
 کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار .
کسی از سایه های هر چه ناپیدا می اید ٬
از آن طرف کودکی!
و نزدیک پنجشنبه به راه می افتد ...
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار.
تو همان آشناترین صدای این حدودی
که مرا میان مکث سفر
به کودک ترین سایه ها می بری
با دلم که هوای باغ کرده است
با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند !
 می نشینم و از یادمی روم ...
می نشینم و دنیا را فکر می کنم ...
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
 کنار غربت راه و مسافران چشم خیس٬
 دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم !
 گوش می کنی ؟
می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از یاد می روم !
دارم سکوت می شوم !
می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم !
گوش می کنی؟
پیش روی سفر
 بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است .
 پیش روی سفر
تا ته این همه ناپیدا ...
 تنها منم که آشناترین صدای این حدودم
 تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم !
 حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
 هر چه دریاست ، در من آبی
حالا هر چه پیری است ، در من کودک
هر چه ناپیدا ، در من پیدا
حالا هر چه هر روز و بعد از این
 هر چه پیش رو
 منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم ...
 و پنجشنبه نزدیک من است ٬
 جهان را همین جا نگهدار ٬
 من پیاده می شوم ...پیاده...

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت٬

تا که آن نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات٬

شاخ امیدی کاشت...

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من...

که تو کی می خوانی؟...

 



 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:20  توسط غزل   |